آمد ز درم خنده به لب بوسه طلب مست
در دامن پندار من می زده بنشست
لبهاش شراب سخن عشق فروریخت
بر اشک نیازم ره دیوانگری بست
آن ترک ستم کیش که ترک دل ما گفت
بازآمد و هر عهدکه بستم همه بشکست
گفتم که دگر در سر من شور غمت نیست
در چشم من آویخت نگاهش که ببین هست
گفتم به خدا سینه ام از عشق تو خالیست
وآن رشته ی پیوند من و زلف تو بگسست
خندیدوازآن چشمه ی خورشیدشررریخت
دل ذره صفت باز به آن سلسله پیوست
او کودک خودخواه زمانست وعجب نیست
گر لعبتم ودر گف او می روم از دست
(لعبت والا)
دیدی که آن یادی که با من زاده شد بی من گریخت؟
دیدی آن تیری که من پر دادمش بر سنگ خورد؟
دیدی آن جامی که من پر کردمش برخاک ریخت؟
لاله ی لبخند من پرپر شد و بر خاک رفت
شعله ی امید من خاکستر نسیان گرفت
مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من
یاد باد آن شب که چون باز آمدی پایان گرفت
امشب آن آیینه ام بر سنگ حسرت کوفته
غیر تصویر تو در هر پاره ام تصویر نیست
عکس غمناک تو در جام شراب افتاده است
پیش چشمانم جز این آیینه ی دلگیر نیست
آسمان است و در من گریه های زار زار
بی تو تنهایم ولی تنها نمی خواهم تورا
ای امید دل دشت آبستن خورشید باد
من چو خود زندانی شبها نمی خواهم تورا
شاد باشی هرکجا هستی که دور از چشم تو
چشم غمگین تورا در خواب می بوسم مدام
عطر گیسوی تورا از باد می بویم هنوز
(نادر نادرپور)
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریبها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو برو به سوی اومرا چه غم
تو آفتابی او زمین من آسمان
بر او بتاب زانکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ی ستارگان
بر او بتاب زانکه گریه می کند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من؟
گذشتم از تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر به سویت اینچنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او
(فروغ فرخزاد)
ای نگاه خسته ی دیر آشنا
بر دو چشمم خیره شو تا بنگری
شعله های سرکش مهر و وفا
بر دو چشمم خره شو تا بگسلم
بندهای عفت وفرزانگی
مست ومدهوش از شراب آن نگاه
بهر آغوشت کنم دیوانگی
بر دوچشمم هیره شو تا شعله وار
لب بر آن لبهای خاموشت نهم
بوسمت دیوانه و مست و خراب
چهره بر چهرو بناگوشت نهم
در میان بازوانت بی دریغ
جسم سوزان مرا پنهان نما
از تمنای نگاهی پر عطش
پیکر داغ مرا لرزان نما
شاعر من شاعر دیر آشنا
نغمه هایت با دل من آشناست
چنگ در گیسوی افشانم بزن
قلب من دیوانه ی مهرو وفاست
عشق من افسانه ی هر محفلی ست
بی خبر هستی از این دیوانگی
آه اگر دستم به دامانت رسد
داد دل گیرم ازین بیگانگی
شاعر من بر دوچشمم خیره شو
خیره شو بر این دو چشم پر شرر
تا گشایی پرده های راز را
خیره شو ای شاعر من خیره تر
(فروغ فرخزاد)
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
گلپونه های وحشی دشت امیدم
وقت جدایی ها گذشته
باران اشکم روی گور دل چکیده
بر خاک سرد و تیره ای پیچیده شبنم
من دیده بر راه شما دادم که شاید
سر بر کشیده از خاکهای تیره ی غم
من مرغک افسرده بر شاخسارم
گلپونه ها گلپونه ها چشم انتظارم
می خواهم امشب تا سحرگاهان بخوانم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
گلپونه ها گلپونه ها غمها مرا کشت
گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت
گلپونه ها نامهربانی آتشم زد
گلپونه ها بی هم زبانی آتشم زد
گلپونه ها در باده ها مستی نمانده
وز اشک غم در ساغر هستی نمانده
گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست
هم درد دل شبها به جز فریاد من نیست
گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من
گلپونه ها از زندگانی خسته ام من
دیگر بس است آخر جدایی ها خدا را
سر برکشید از خاکهای تیره ی غم
گلپونه ها گلپونه ها من بی قرارم
ای قصه گویان وفا چشم انتظارم
آه ای پرستوهای ره گم کرده ی دشت
سوی دیار آشنایی ها بکوچید
با من بمانید با من بخوانید
شاید که هستی را زسرگیریم دوباره
آن شور مستی را زسرگیریم دوباره
(هما میرافشار)
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده درمن کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هردم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگربه چشمت چیستم؟
لیک در آیینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه ی هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم به سوی شهر نور
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را زبیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم اما نمی پرسم زخویش
ره کجا؟منزل کجا؟مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد ناگه هرچه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در برگرفت
آه آری این منم اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست؟
(فروغ فرخزاد)
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست
طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه بادیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تونیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه درین خانه است
غبار سربی اندوه بال گسترده ست
به جز تو یاد همه چیز ررها کرده است
غروبهای غریب
در این رواق نیاز
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدارست
تو نیستی که ببینی...
(فریدون مشیری)
که "مراهیچ دوست می داری؟"
گونه ام گرم شد ز سرخی شرم
شادو سرمست گفتمت "آری"
باز دیروز جهد می کردی
که ز عهد قدیم یادآرم
سردو بی اعتنا تورا گفتم
که "دگر دوستت نمی دارم"
ذره های تنم فغان کردند
که خدا را دروغ می گوید
جز تو نامی زکس نمی آرد
جز تو کامی زکس نمی جوید
تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شما باور نیست
جز تو دانند عالمی که مرا
در دل و جان هوای دیگر نیست
لیک آرام ماندم و خاموش
ناله ها را شکسته در دل سنگ
تا تپشهای دل نهان ماند
سینه ی خسته را فشرده به چنگ
در نگاهم شکفته بود این راز
که دلم کی زمهر خالی بود؟
لیک تا پوشم زتو دیده ی من
بر گل رنگ رنگ قالی بود
"دوستت دارم"و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری
زانکه می دانم این حقیقت را
که دگر"دوستم نمی داری"
(سیمین بهبهانی)
دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید
نشستم باده خوردم خون گریستم کنجی افتادم
تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
توانم وصف مرگ جورو صد دشوارتر ز آن لیک
چه گویم جور هچرت چون به گفتن در نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگیها بی قراریها؟
تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید
زدست و پای دل برگیر این زنجیر
که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد بیادر اشک چشمم بین
خدایا از چه رحمت ای کافر نمی آید
(م.امید)
خاطره ای با من هست
به شما ارزانی:
سحری بودو هنوز
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود
می گشودم پر و می رفتم و میگفتم:آهای
بسرای ای دل شیدا بسرای
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دل آویزترین شعر جهان را بسرای
آسمان یاس سحر ماه زمین
روح در جسم جهان ریخته اند
شورو شوق تو برانگیخته اند
تو هم ای مرغک تنها بسرای
همه درهای رهایی بسته ست
تاگشایی ببینم سخنی پنجره ای را بسرای بسرای
من به دنبال دل آویزترین شعر جهان می گشتم
من دل آویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه ی دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
این دل آویزترین شعر جهان راهمه وقت
نه به یک بارو ده بارکه صد بار بگو
"دوستم داری؟"را از من بسیار بپرس
"دوستت دارم"را با من بسیار بگو
(فریدون مشیری)
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز توو سوزو ساز ما
ازپرده ی خموشی وظلمت چونورصبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
می خواستم شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها وپشیمان زگفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
(فروغ فرخزاد)
صدای هق هق...گویا دل تو هم تنگ است
ببین نمی شود اینقدر دور بود از هم
ببین قبول بفرما دل تو هم تنگ است
من از مسافت این جاده ها نمی ترسم
اگر بدانم آنجا دل تو هم تنگ است
اگر بدانم گاهی به یاد من هستی
و چند ثانیه حتی!دل تو هم تنگ است
پرنده می شوم اما نمی پرم بی تو
پرنده می شوم تادل تو هم تنگ است
برای تو پرپرواز می شوم حتی
اگر در آن سر دنیا دل تو هم تنگ است
اگر در آن سر دنیا اگر در آن دنیا
اگر بدانم هرجا دل تو هم تنگ است
بدون مکث می آیم که باورت بشود
دلم برای تو...آیا دل تو هم تنگ است
(نغمه مستشارنظامی)
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطر آلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با ذورق اندیشه
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تودر اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست
چشم من چشم زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچون حبابی بر آب
در نگاه تو تهی می شدم از بودو نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
وسکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است
شوق باز آمدن سوی توام هست اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دلسردی پائیز که چه؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
وعبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
وجدایی با درد؟
ونشستن در بهت فراموشی
یاغرق غرور؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
(حمید مصدق)
می خواهمت در اشک و آواز شبانه
می بینمت در تارو پود سینه در دل
چون هرم آتش می کشی در من زبانه
می آرمت از لابه لای جان به دفتر
تادر سرود من بمانی جاودانه
می جویمت در آسمان در برگ در آب
می پرسمت از قله های بی نشانه
با یاد تو سرگشته در کوهم همیشه
آمیزه ای از شوق و اندوهم همیشه
می خواهمت ای با تو شیرین زندگانی
ای دستهایت ساقه های مهربانی
ای هستی ام را کرده چشمان تو تاراج
بخشیده بار دیگرم شور جوانی
ای برده چشمانت مرا از ظلمت خاک
تا روشنی های بلند آسمانی
پیش تو خاموشم اگر بر من نگیری
چشم تو می داند زبان بی زبانی
می خواهمت ای خوشتر از صبح بهاران
ای چشمهایت عشق را آیینه داران
ای کاش می گفتی چه می خواهد دل تو
از این دل آواره در اندوه زاران
عشق تومی پرورد در جان پر درد
شعری که ماند جاودان در روزگاران
ساقی به فریادم برس غم پرپرم کرد
چشمان او چشمان او خاکسترم کرد
دیگر گل خورشید از سرخی به زرد ست
غم در نگاه آسمان لاجوردی ست
با یاد چشمش مانده ام تنهای تنها
تنها خدا داند که تنهایی چه دردی ست
(فریدون مشیری)
چه از این زنده شدن حاصل توست؟
کینه ی تلخ مرا کم مشمار
که به خونخواهی من قاتل توست
تا به دندان بکند ریشه ی تو
می تپد دررگ من کینه ی من
گور عشق من اگر سینه ی توست
گور عشق تو شود سینه ی من
تب تندی که مرا تشنه گداخت
عشق من بود ومرا دشمن بود
درتوی بی مایه اگر درنگرفت
چه کنم قلب تو از آهن بود
کاش از سینه ی خود می کندم
این نهالی که به خون پروردم
کاش چون مکر تورا می دیدم
ازتو و عشق تو بس می کردم
دل تو مرده صفت خاموش است
دل من پرتپش از سوداهاست
چه توان کرد که خشکی خشکی ست
چه توان گفت که دریا دریاست
هان مپندار مپندار ای زن
که چنین زود دل از من کندی
تو به هرجا که روی تنهایی
تو به هرجا که روی پابندی
من تو را باز به خود خواهم خواند
من تورا از تو رها خواهم کرد
تا کنارم بنشینی همه عمر
بندت از بند جدا خواهم کرد
(نار نادرپور)
کی به تو گفته زمن یاد کنی؟
کی به تو گفته منو شاد کنی؟
اونکه ازچشم سیاهش دل من غم می گیره
مگه تنها شده باز؟
مگه رسوا شده باز؟
مگه پروانه می خواد؟
دل دیوونه می خواد؟
چی میدونم گل قاصدچی بگم
دیگه دل از همه سرده به خدا
میدونم بر نمی گرده به خدا
ای نسیم سحری
ای سبک رقص پیام آور صبح
زیر گوشم چی می گی؟
کی فرستاده تورو
کی به تو گفته که از سرببری خواب مرا؟
کی به تو گفته از دل ببری تاب مرا؟
چی بگم باتو نسیم سحری
دیگه دل از همه سرده به خدا
میدونم برنمی گرده به خدا
شما ای زنجره هاچی میگین با دل افسرده ی من؟
کی فرستاده شمارو دم این پنجره ها؟
مگه اون اشکای شوررو ندیدین
مگه اون قلب صبوررو ندیدین
دل من سنگ صبور دل من جام بلور
دیگه افتادو شکست دیگه من موندم و درد
دیگه من موندم و خاموشی سرد
کی می گه قصه بخونین همه تون؟
شما ای زنجره هااینو بدونین همه تون
دیگه دل از همه سرده به خدا
میدونم بر نمی گرده به خدا
موج دریا چی می گی؟
با دل خسته ی تنها چی می گی؟
از کی می گی؟
کی به تو گفته که فریاد کنی؟
کی به تو گفته منو یاد کنی؟
اون که خون دلمو ریخته توی شیشه ی غم
به تو گفتم چی می گفت؟
به تو گفتم که شبها خواب نداشت
دلش از دوری من تاب نداشت؟
چی شد اون مهرو وفا
چی شد اون لطف و صفا؟
به تو ای موج قشنگ چی بگم از دل تنگ
برو تا ساحل دور تا دل چشمه ی نور
گر به او باز رسیدی بده پیغام مرا
بر سر سنگ فراموشی ودردبشکن جام مرا
که دلم از همه سرده به خدا
پر درده به خدا
می دونم بر نمی گرده به خدا
(هما میر افشار)
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم در این اوج دیگر
صدایم را خداخواهد شنیدن
به سوی ابرهای تیره پر زد
نگاه روشن امیدوارم
زدل فریاد کردم که ای خداوند
من اورا "دوست دارم دوست دارم"
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
به هم زدخواب شوم اختران را
غبار آلوده و بی تاب کوبید
در زرین قصر آسمان را
ملایک باهزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
زطوفان صدای بی شکیبم
به خودلرزیده در ابری خزیدند
ستون همچو ماران پیچ درپیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش راشستشو داد
زخاک ره درون حوض کوثر
خدا در خواب رویا بار خود بود
به زیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلکهای نقره آلود
دریغاتا سحرگه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل
به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صدبار نومیدانه برخواست
که عاصی گرددو بر وی بتازد
صدا می خواست تاباپنجه ی خشم
حریر خواب اورا پاره سازد
صدافریاد می زد از سر درد
به هم کی ریزد این خواب طلایی؟
من اینجاتشنه ی یک جرعه ی مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدایی
مگر چندان تواند اوج گیرد
صدایی دردمندو محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره بازآمد
صدایم از صدادیگر تهی بود
ولی اینجا به سوی آسمانهاست
هنوز این دیده ی امیدوارم
خدایا این صدارا می شناسی؟
"من اورا دوست دارم دوست دارم"
(فروغ فرخزاد)
پاییز دو چشم تو چه زیباست
سر مست لب پنجره خاموش نشسته ام
هر چند تو در خانه ی من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره به رویم
این گوید
هان هیچ
آن گوید
برخیزو بیا زود به سویم
من گویم نیلوفر کمرنگ لبت را
با شعر بشویم؟
با بوسه بگویم؟
ای کاش...ای کاش
آن عکس تو از قاب درآید
هم چون صدف از آب برآید
جان گیری وبر نقش گل بوته ی قالی بنشینی
هر سال که از عمر من آید به سرانجام
بینم که به پاییز دو چشم تو هرآن برگ
از قلب من خسته جدا شد
باد هوست برد
آتش زدوخاکستر آن را به هوا ریخت
من هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
(نصرت رحمانی)
این شرار سرد خاکستر شده
این منم؟ای مهربانان این منم؟
این گل پژمرده ی پرپرشده
این منم یا نغمه ای کز تار عشق
جست و غوغا کردو خاموشی گرفت
این منم یا نقش صدها آرزو
کاینچنین گرد فراموشی گرفت
خنده بودم بر لبان زندگی
ناگهان در وحشتی پنهان شدم
ناز بودم در نگاه آرزو
اشک خونین درد بی درمان شدم
این منم؟نه من کجا وغم کجا؟
از چه رو این گونه افسردم چرا؟
جان شادی آشنای من چه شد؟
از چه چون لعلش به دستم بوسه داد
جان دگر شیدا نشد رسوانشد
از چه چون اشکی به پایم افتاد
شور عشقی در دلم پیدا نشد
از چه چشم از نگاه او گریخت
اشتیاق دیده را نادیده کرد
از چه دل در پاسخ سرمستیش
سرگرانی کرد وناسنجیده کرد
هیچ باور می کنید ای دوستان
کاین منم این شاخه ی بی بر منم؟
این منم این باغ بی روح خزان
این منم این شام بی اختر منم
(سیمین بهبهانی)
تو به اندازه ی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را درخور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوارتو؟
هیچ
تو همه هستی من هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
توچه کم داری؟
هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعرمن است
آرزو می کنم
که تو خواننده ی شعرم باشی
بی تو اشکم
دردم آهم آشیان برده زیاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
وتکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
وتکان دادن سررا
که عجب؟
عاقبت مرد؟
افسوس کاشکی میدیدم
من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن هم پاک تری
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو می گیریم وام هر بهار
این همه زیبایی را هوس باغ وبهارم نیست
ای بهین باغ وبهاران تو
سبزی چشم تو دریای خیال
(حمید مصدق)
آن شب آمدبه سرای من و خاموش نشست
سر فروداشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
برسر مهر نبود
آه این درد مرا می فرسود
(او به دل عشق دگر می ورزد؟)
گریه سر دادم در دامن او
های هایی که هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد
بر سرم دست کشید
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شده است
(هوشنگ ابتهاج)
در منی و این همه زمن جدا
با منی ودیده ات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرارو بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه ی توام به هرکجاروی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو
شادی وغم منی به حیرتم
خواهم از تو در تو آورم پناه
موج وحشتم که بی خبر زخویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنی ست؟
بگسلم ز خویش و از تونگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی ست؟
دیدمت شبی به خواب و سر خوشم
وه مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و زشاخه چینمت
شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند بلکه ره برم به عشق
در سراچه ی غم نهان تو
(فروغ فرخزاد)
سلام من توی این وبلاگ سعی کردم که اصلا صحبت نکنم و فقط زیباترین اشعار عاشقانه رو در برابر چشمای قشنگتون بگذارم امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون منو خوشحال کنید درضمن برای دیدن همه ی شعرها به آرشیو مراجعه کنید