از دل افروزترین روز جهان
خاطره ای با من هست
به شما ارزانی:
سحری بودو هنوز
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود
می گشودم پر و می رفتم و میگفتم:آهای
بسرای ای دل شیدا بسرای
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دل آویزترین شعر جهان را بسرای
آسمان یاس سحر ماه زمین
روح در جسم جهان ریخته اند
شورو شوق تو برانگیخته اند
تو هم ای مرغک تنها بسرای
همه درهای رهایی بسته ست
تاگشایی ببینم سخنی پنجره ای را بسرای بسرای
من به دنبال دل آویزترین شعر جهان می گشتم
من دل آویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه ی دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
این دل آویزترین شعر جهان راهمه وقت
نه به یک بارو ده بارکه صد بار بگو
"دوستم داری؟"را از من بسیار بپرس
"دوستت دارم"را با من بسیار بگو
(فریدون مشیری)