وان پرده ی حریر بلندی

خوابیده مخمل شب ، تاریک مثل شب 

 آیینه ی سیاهش چون آینه عمیق 

 سقف رفیع گنبد به شکوهش

لبریز از خموشی ،‌ وز خویش لب به لب

امشب به یاد مخمل زلف نجیب تو 

 شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم 

 من ناز می کنم

چون مشتری درخشان ،‌ چون زهره آشنا

امشب دگر به نام صدا می زنم تو را 

 نام ترا به هر که رسد می دهم نشان 

 آنجا نگاه کن

نام تو را به شادی آواز می کنم

امشب به سوی قدس اهورائی

 پرواز می کنم

(م.امید)

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش

تا که پرشود تمام جان من ز جان تو

ای همیشه خوب

ای همیشه آشنا

هر طرف که می کنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک

(فریدون مشیری)

 تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

 کدام فتنه بی رحم

 عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟

شب آفتاب ندارد 

 و زندگانی من بی تو

چو جاودانه شبی 

 جاودانه تاریک است 

 تو در صبوری من 

 اشتیاق کشتن خویش

 و انهدام وجود مرا نمی بینی 

 منم که طرح مودت به رنج بی پایان

و شط جاری اندوه بسته ام اما

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

 تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟

ز من چگونه گریزی

تو و گریز از خویش ؟

به سوی عشق بیا 

 وارهان دل از تشویش

(حمید مصدق)