دریا به روی سینه ی ساحل خزیده مست

در بازوان فشرده تنی کامیاب را 

 بر ماسه های نرم طلایی چکیده ماه 

 پر کرده جای پای تر آفتاب را

در کلبه ای که بر سر انبوه ماسه ها 

 می لرزد از هراس فرو ریختن هنوز

مردی به یاد زورق خویش است و در خیال 

 با ماهیان به کار در آویختن هنوز

او می رود که زیر بخار سیاه شب 

 آنجا که چشم کس نشناسد کرانه را 

 تور درشت خویش سراسر بگسترد 

 تا برکشد ز موج ، شکار شبانه را

بدرود می کند نفسی چند با زنش

زن ، گرم گرم بر دل خود می فشاردش

 این شیر دل زنی است که او در شب دراز 

 تنها درون کلبه ی خود می گذاردش

 اشک از شکاف دیده ی زن جوش می زند 

 مرد از هجوم گریه به شب می برد پناه

بازوی زن به بازوی در تکیه می کند 

 مرد از درون کلبه قدم می نهد به راه

دنبال مرد ، سایه ی درهم شکسته اش

بر ماسه های سوخته چون لکه ی تری است 

 اما زنش ز سایه ی او برگرفته چشم

زیرا کسی که می رسد از راه ، دیگری است

شب می رسد به نیمه و رو می کند به صبح

در کلبه جز صدای نفس های شاد نیست 

 زورق نشین هنوز در آغوش آب هاست 

 بیمش ز نعره های خروشان باد نیست

لختی دگر سپیده دمیده ست و از نسیم 

 دریا شنیده بوی خوش آفتاب را 

 مردی درون کلبه ی صیاد ، خفته مست

در بازوان فشرده زنی کامیاب را 

(نادر نادرپور)

 

این نگاهی که آفتاب صفت

گرم و هستی ده و دل افروزست

باز در عین حال چون مهتاب

دلفریب و عمیق و مرموزست

لیک با این همه دل انگیزی

همچو تیز از چه روی دلدوزست ؟

با چنان دلکشی که می دانم 

 از نگاهت چرا گریزانم ؟

چشم های سیاه چون شب تو

بی خبر از همه جهانم کرد 

 حال گمگشتگان به شب دانی ؟

 چشم های تو آن چنانم کرد

محو و سرگشته ی نگاه تو ام 

 این نگاهی که ناتوانم کرد

ناچشیده شراب مست شدم 

 بی خبر از هر آنچه هست شدم

چون زبان عاجز ایدت ز کلام

نگه از دیده ی سیاه کنی

رازهای نهان مستی و عشق 

 آشکارا به یک نگاه کنی

لب ببند از سخن که می ترسم

وقت گفتار اشتباه کنی

 کی زبان تو این توان دارد ؟

چشم مست تو صد زبان دارد

(سیمین بهبهانی)
 

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردانتر ، از پژواکم

در کوه

گرد بادم در دشت

برگ پاییزم ، در پنجه ی باد

بی تو سرگردانتر

از نسیم سحرم

از نسیم سحر سرگردان

بی سرو سامان

بی تو - اشکم

دردم

آهم

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بی تو خاکستر سردم ، خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادی

نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

و اندر این دوره بیدادگریها هر دم

کاستن

کاهیدن

کاهش جانم

کم

کم

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم

(حمید مصدق)

لبانت

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند

که جاندار غار نشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت

با دو شیار مّورب

که غرور ترا هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سر بلند را

از رو سبیخانه های داد و ستد

سر به مهر باز آورده م

 

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم!

 

و چشانت راز آتش است


و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد


و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد


در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم


توفان ها

در رقص عظیم تو

به شکوهمندی

نی لبکی می نوازند،

و ترانه رگ هایت

آفتاب همیشه را طالع می کند


بگذار چنان از خواب بر ایم

که کوچه های شهر

حضور مرا دریابند

دستانت آشتی است

ودوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد برده شود

پیشانیت ایینه ای بلند است

تابنک و بلند،

که خواهران هفتگانه در آن می نگرند

تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند

تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید

تا عطش

آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی

عمری دراز در آ نگریستم

من برکه ها ودریا ها را گریستم

ای پری وار درقالب آدمی

که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!

حضور بهشتی است

که گریز از جهنم را توجیه می کند،

دریائی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه گناهان ودروغ

شسته شوم

وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود 

(احمد شاملو) 

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه ی تورا

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت

یک شب به روی سینه تو مست عشق و ناز

لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه های شوق تورا گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه ای که ز عشق خواندی

به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد

می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود می فشارمت

(فروغ فرخزاد)
 

ای تک چراغ شهر شب آلودم

این راه رابه شوق تو پیمودم

برگرد ای امید گریز آهنگ

من آرزوی گمشده ات بودم

ای شهر غم گرفته ی پراندوه

مرغ نشاط بر سر بامت نیست

کو آن پرنده های طلایی رنگ؟

دیگر شراب شوق به جامت نیست

آن روزها بهار چه زیبا بود

با عطر پونه های بیابانی

با سبزه های وحشی صحراها

باروزهای نم نم بارانی

رخت سفر به سوی تو بر بستم

شاید بهار تازه تری جویم

شاید به خنده باز کنی دررا

آه ای گل شکفته ی خوش بویم

ای وای ای پرنده ی بی آرام

در این دیار از تو نشانی نیست

اینجا دیار گنگ فراموشی ست

اینجا اجاق سرد و خاموشی ست

من بی تو در سیاهی بی فرجام

با هر لبی سخن زتو می گویم

چون موج های سرکش بی آرام

از هر کسی نشان زتو می جویم 

دیوارهای مات شما هرگز

اورا ندیده اید کجا میرفت؟

ای جاده های سرد نپرسیدید

خورشید از این دیار چرا می رفت؟

از کوچه های خسته و خواب آلود

اواز باد وحشی شبگردی

در گوش من طنین فکند ناگه

او مرده است بیهوده می گردی
(اصغر واقدی)

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف

تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

بیچاره ی دچار تو را چره جز تو چیست ؟

چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !

تقدیر من غم تو و تغییر تو محال
(قیصر امین پور) 

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد

از لبان تو شنید :

”زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

می توان

 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان

از میان فاصله ها را برداشت 

 دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست “

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

(حمید مصدق)

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است 

 همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است
(فروغ فرخزاد)

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
(قیصر امین پور) 

                

تو به من خندیدی

ونمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام

                                                  آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

          خانه ی کوچک ما

                                   سیب نداشت

(حمید مصدق)

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی می کشیدی

آخرین بار آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم نشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم ای عشق

چیستی تو

کیستی تو

(فروغ فرخزاد)

بر ماسه ها نوشتم:

                              دریای هستی من

                                                         از عشق توست سرشار

                                                                                             این را به یاد بسپار

بر ماسه ها نوشتی:

                              ای هم زبان دیرین

                                                         این آرزوی پاکی ست

                                                                                             اما به یاد بسپار 

خیزاب تیزبالی

ناز ونیاز ما را

                     می شست و پاک می کرد

بر باد رفتنی را

                     می برد و خاک می کرد

دریا ترانه خوان مست

                               سر بر کرانه می زد

آن آتش نهفته

                               در ما زبانه می زد 

(فریدون مشیری)

این قرار داد

 تا ابد میان ما

 برقرار باد

چشمهای من به جای دستهای تو

من به دست تو

                       آب می دهم

تو به چشم من

                       آبرو بده

من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم

(قیصر امین پور)