تونیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست

طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من

به خواب می ماند

                              تنها به خواب می ماند

چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

                              چگونه بادیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تونیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه درین خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده ست

به جز تو یاد همه چیز ررها کرده است

غروبهای غریب

در این رواق نیاز

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدارست

تو نیستی که ببینی...
(فریدون مشیری)