در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد
شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت
سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
(فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۷/۲۸ ساعت 13:21 توسط رویا
|
سلام من توی این وبلاگ سعی کردم که اصلا صحبت نکنم و فقط زیباترین اشعار عاشقانه رو در برابر چشمای قشنگتون بگذارم امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون منو خوشحال کنید درضمن برای دیدن همه ی شعرها به آرشیو مراجعه کنید