تبليغاتX
.:.فقط شعر.:.شعر عاشقانه.:.

.:.فقط شعر.:.شعر عاشقانه.:.
یک فنجان عشق


این نگاهی که آفتاب صفت

گرم و هستی ده و دل افروزست

باز در عین حال چون مهتاب

دلفریب و عمیق و مرموزست

لیک با این همه دل انگیزی

همچو تیز از چه روی دلدوزست ؟

با چنان دلکشی که می دانم 

 از نگاهت چرا گریزانم ؟

چشم های سیاه چون شب تو

بی خبر از همه جهانم کرد 

 حال گمگشتگان به شب دانی ؟

 چشم های تو آن چنانم کرد

محو و سرگشته ی نگاه تو ام 

 این نگاهی که ناتوانم کرد

ناچشیده شراب مست شدم 

 بی خبر از هر آنچه هست شدم

چون زبان عاجز ایدت ز کلام

نگه از دیده ی سیاه کنی

رازهای نهان مستی و عشق 

 آشکارا به یک نگاه کنی

لب ببند از سخن که می ترسم

وقت گفتار اشتباه کنی

 کی زبان تو این توان دارد ؟

چشم مست تو صد زبان دارد

(سیمین بهبهانی )
 

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/19 13:20 توسط رویا |


باز برمی گردم

و صدا می زنم :

” آی

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

در بگشا

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز کن پنجره را

که پرستو می شوید در چشمه ی نور

که قناری می خواند

می خواند آواز سرور

 که : بهاران آمد

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “

سبز برگان درختان همه دنیا را

نشمردیم هنوز

من صدا می زنم :

” باز کن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها

وصبوری مرا

کوه تحسین می کرد

من اگر سوی تو برمی گردم

دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

” آی باز کن پنجره را “

پنجره را می بندی

(حمید مصدق)

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06 13:28 توسط رویا |