تبليغاتX
.:.فقط شعر.:.شعر عاشقانه.:.

.:.فقط شعر.:.شعر عاشقانه.:.
یک فنجان عشق


درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم

جهان، گو، بی صفا شو ، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز

درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم

درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی ، از آن شادم

که با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارم

پسندم مرغ ِ حق را ، لیک با حقگویی و عزلت

من اندر انزوای خود ، نوای دیگری دارم

شنیدم ماجرای هر کسی ، نازم به عشق خود

که شیرین تر ز هر کس ، ماجرای دیگری دارم

اگر روزم پریشان شد ، فدای تاری از زلفش

که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم

من این زندان به جرم ِ مرد بودن می کشم، ای عشق

خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است-

- و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن

جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم

صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم

ولی پاییز را در دل ، عزای دیگری دارم

غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین : پاییز

گه با این فصل ، من سر ّ و صفای دیگری دارم

من این پاییز در زندان ، به یاد باغ و بستانها

سرود ِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارم

هزاران را بهاران در فغان آرد ، مرا پاییز

که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم

چو گرید های های ابر ِ خزان ، شب ، بر سر ِ زندان

به کنج ِ دخمه من هم های های دیگری دارم

عجایب شهر ِ پر شوری ست ، این قصر ِ قجر، من نیز

درین شهر ِ عجایب، روستای دیگری دارم

دلم سوزد، سری چون در گریبان ِ غمی بینم

برای هر دلی ، جوش و جلای دیگری دارم

چو بینم موج ِ خون و خشم ِ دلها ، می بَرَم از یاد

که در خون غرقه ، خود خشم آشنای دیگری دارم

چرا ؟ یا چون نباید گفت ؟ گویم ، هر چه باداباد!

که من در کارها چون و چرای دیگری دارم

به جان بیزار ازین عقل ِ زبونم ، ای جنون، گُل کن

که سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارم

بهایی نیست پیش ِ من نه آن مُس را نه این بَه را

که من با نقد ِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم

دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند

حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم

خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد

ولیکن من برای خود ، خدای دیگری دارم

ریا و رشوه نفریبد ، اهورای مرا ، آری

خدای زیرک بی اعتنای ِ دیگری دارم

بسی دیدم " ظلمنا " خوی ِ مسکین " ربنا" گویان

من ما با اهورایم ، دعای دیگری دارم

ز "قانون" عرب درمان مجو ، دریاب اشاراتم

نجات ِ قوم خود را من " شفای " دیگری دارم

بَرَد تا ساحل ِ مقصودت ، از این سهمگین غرقاب

که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم

ز خاک ِ تیره برخیزی ، همه کارت شود چون زر

من از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارم

تملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست ، بینا شو

بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم

همه عالم به زیر خیمه ای ، بر سفره ای ، با هم

جز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارم

محبت برترین آئین ، رضا عقد است در پیوند

من این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارم

بهین آزادگر مزدشت میوه ی مزدک و زردشت

که عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارم

شعورِ زنده این گوید ، شعار زندگی این است

امید ! اما برای شعر ، رای دیگری دارم

سنایی در جنان نو شد ، به یادم ز آن طهوری می

که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم

سلامم می کند ناصر ، که بیند در سخن امروز

چنین نصرٌ من اللهی لوای دیگری دارم

مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا

فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم

نصیبم لاجرم باشد ، همان آزار و حرمانها

همان نسج است کز آن من قبای دیگیر دارم

سیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعود

هر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارم

سیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیست

اگرچه این بار تهمت ز افترای دیگری دارم

چه باید کرد ؟ سهم این است ، و من هم با سخن باری

زمان را هر زمان ذ َمّ و هجای دیگری دارم

جواب ِ های باشد هوی - می گوید مثل - و این پند

من از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم

(م.امید)

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01 11:43 توسط رویا |


در چهارراه رنگ بازیها

زیباترین رنگها سبز است

باغ بهاران صبح بیداران

آرامش و شرم سکوت شسته ی صحرا

اندیشه ی معصوم گلها در بهاران

در شب باران

زیباترین رنگها سبز است

وقتی که من سوی تو می آیم

از ارتفاع لحظه ای شوق

با ژرفای تلخ و تار صبر

در پیچ و خمهای خیابان غرق

ازدحام آهن و پولاد

زیباترین رنگها سبز است

در چهارراه رنگ بازیها

وقتی که من سوی تو می آیم

زیباترین رنگها سبز است

پیغمبر دیدار

با وحی و الهام سعادت بار

بخت بلند و طالع بیدار

(شفیعی کدکنی)

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03 17:38 توسط رویا |


بیا ای کولی آواره،ای خنیاگر غمگین!
بیا آواز تلخت را برای کوهها تکرار کن, تکرار
بیا با رودهای پیر نجوا کن
بیا و سر به زانو گیر
بیا و گریه کن با یاد گل هایی که دست باد پرپر کرد
بیا و دشت را یا چشمه ی چشمت نوازش کن
و بر گور هزاران لاله ی وحشی نیایش کن
بیا ای عاشق گل های سرخ و دشت های سبز

 

غروب و خلوت پرهیبت صحرا و کوهستان
غروب و سایه های وهم،گورستان!
غروب و پچ پچ آرام گندمزار
غریو باد وحشی در درختستان

 

تو ای خو کرده با صد تاول چرکین
سرود زخم های کهنه را تکرار کن، تکرار
بخوان شاید برانگیزی
هزاران روح خواب آلوده را در شهر سنگستان
بخوان ای کولی بی همسفر،
                               ای عابر تنها            
بخوان ای با همه بیگانه،
                              آواز غریبت را              

 

صدای رعد میآید
صدای ریزش باران
صدای گام های نور
صدای ریزش یخ های قطبی در بهاری دور

 

صدای کیست اما اینکه می خواند:
برادرهای من با بادها رفتند
برادرهای من از یادها رفتند
برادرهای من،
آن نازنین شمشادها رفتند!

(اصغر واقدی)

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03 21:58 توسط رویا |


تو به خود نگاه می کنی

آينه سياه می کنی

پرده بر ترانه می کشی

پنجره تباه می کنی

من ، ستاره آه می کشم

دست روی ماه می کشم

نوازشِ نسيم می کنم

روی شب نگاه می کشم

تو، با گلوله و من، با گل

تو، با شليک و من، با آواز

تو، زردِ نفرت، کبودِ کين

من، سرخِ عشق و سبزِ پرواز

کسبِ تو، قتلِ گل و شبنم

اعدامِ باد و نور و دريا

کارِ من کشتِ چراغ و دف

تيمارِ رنگ و رقص و رويا!

ميعادگاهِ ما:

انسان و آبادی

تاريخِ آينده

ميدانِ آزادی!

(ایرج جنتی عطایی)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04 16:57 توسط رویا |


نعش این شهید عزیز

روی دست ما مانده ست 

 روی دست ما ، دل ما

چون نگاه ، ناباوری به جا مانده ست

این پیمبر ، این سالار 

 این سپاه را سردار 

 با پیامهایش پاک

با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست 

 ما باین جهاد جاودان مقدس آمدیم

او فریاد

می زد

هیچ شک نباید داشت

روز خوبتر فرداست 

 و 

 با ماست

اما

کنون 

 دیری ست

نعش این شهید عزیز

 روی دست ما چو حسرت دل ما 

 برجاست 

 و 

 روزی این چنین بتر با ماست

امروز 

 ما شکسته ما خسته

ای شما به جای ما پیروز

این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد

هر چه می خندید

هر چه می زنید ، می بندید 

 هر چه می برید ، می بارید 

 خوش به کامتان اما 

 نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید

(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27 3:7 توسط رویا |


در خیابان مردی می گرید

پنجره های دو چشمش بسته ست 

 دست ها را باید 

 به گرو بگذارد

تا که یک پنجره را بگشاید

در خیابان مردی می گرید 

 همه روزان سپدیش جمعه ست 

 او که از بیکاری

تیر سلیمانی را می شمرد 

 در قدم های ملولش قفسی می رقصد

با خودش می گوید

کاش می شد همه ی عقربک ساعت ها 

 می ایستاد 

 کاش تردید سلام تو نبود 

 دست هایم همه بیمار پریدن هایی

 از بغل دیوارست

کاش دستم دو کبوتر می بود 

 در خیابان مردی می گرید

(خسرو گلسرخی)

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/25 16:30 توسط رویا |


من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

میون جنگلا تاق ام می کنه

تو بزرگی مث شب

اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مث شب

خود مهتابی تو اصلا ، خود مهتابی تو

تازه ، وقتی که بره مهتاب و هنوز

شب تنها باید راه دوری رو بره تا دم دروازه روز ـ

مث شب گود و بزرگی مث شب

تازه ، روزم که بیاد تو تمیزی مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابری ، مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی

اون ململ مه که رو عطر علفا

مث بلا تکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات

مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله ی مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی . . .

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

میون جنگلا تاقم می کنه 

 
(احمد شاملو)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17 0:44 توسط رویا |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09 22:50 توسط رویا |


 ما دو تن مغرور 

 هر دو از هم دور 

 وای در من تاب دوری نیست 

 ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست 

 بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم

(حمید مصدق)

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/21 0:48 توسط رویا |


 زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه ها نشسته ام

سالهای سال

صیحهای زود

در کنار چشمه سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر 

 گیسوان خیس شان به دست باد

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم

می ترواد از سکوت دلپذیرشان

بهترین ترانه

بهترین سرود

مخمل نگاه این بنفشه ها

می برد مرا سبک تر از نسیم

از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با همان سکوت شرمگین

با همان ترانه ها و عطرها

بهترین هر چه بود و هست

بهترین هر چه هست و بود

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضای خانه کوچه راه

در هوا زمین درخت سبزه آب

در خطوط درهم کتاب

در دیار نیلگون خواب

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام 

 در بنفشه زار چشم تو

برگهای زرد و نیلی و بنفش

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

روی مخمل لطیف گونه هات

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگهای تازه تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است

من ترا به خلوت خدایی خیال خود

بهترین بهترین من خطاب میکنم

بهترین بهترین من 
  
(  فریدون مشیری )

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18 16:33 توسط رویا |


این نگاهی که آفتاب صفت

گرم و هستی ده و دل افروزست

باز در عین حال چون مهتاب

دلفریب و عمیق و مرموزست

لیک با این همه دل انگیزی

همچو تیز از چه روی دلدوزست ؟

با چنان دلکشی که می دانم 

 از نگاهت چرا گریزانم ؟

چشم های سیاه چون شب تو

بی خبر از همه جهانم کرد 

 حال گمگشتگان به شب دانی ؟

 چشم های تو آن چنانم کرد

محو و سرگشته ی نگاه تو ام 

 این نگاهی که ناتوانم کرد

ناچشیده شراب مست شدم 

 بی خبر از هر آنچه هست شدم

چون زبان عاجز ایدت ز کلام

نگه از دیده ی سیاه کنی

رازهای نهان مستی و عشق 

 آشکارا به یک نگاه کنی

لب ببند از سخن که می ترسم

وقت گفتار اشتباه کنی

 کی زبان تو این توان دارد ؟

چشم مست تو صد زبان دارد

(سیمین بهبهانی )
 

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/19 13:20 توسط رویا |


باز برمی گردم

و صدا می زنم :

” آی

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

در بگشا

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز کن پنجره را

که پرستو می شوید در چشمه ی نور

که قناری می خواند

می خواند آواز سرور

 که : بهاران آمد

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “

سبز برگان درختان همه دنیا را

نشمردیم هنوز

من صدا می زنم :

” باز کن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها

وصبوری مرا

کوه تحسین می کرد

من اگر سوی تو برمی گردم

دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

” آی باز کن پنجره را “

پنجره را می بندی

(حمید مصدق)

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06 13:28 توسط رویا |


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16 4:11 توسط رویا |


آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت

" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03 22:20 توسط رویا |


شب تیره و ره دراز و من حیران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله بی شکیب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من

بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند

در بستر سبزه های تر دامان

گویی که لبش به گردنم آویخت

الماس هزار بوسه سوزان

بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند

من او شدم ... او خروش دریاها

من بوته وحشی نیازی گرم

او زمزمه نسیم صحراها

من تشنه میان بازوان او

همچون علفی ز شوق روییدم

تا عطر شکوفه های لرزان را

در جام شب شکفته نوشیدم

باران ستاره ریخت بر مویم

از شاخه تکدرخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

من ماندم و شعله های آغوشی

می ترسم از این نسیم بی پروا

گر با تنم این چنین در آویزد

ترسم که ز پیکرم میان جمع

عطر علف فشرده برخیزد

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14 14:2 توسط رویا |


آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر،

که به آسمان بارانی می اندیشید

 

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر باران،

که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

 

و آنگاه بانوی پر غرور باران را

در آستانه نیلوفرها،

که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

(احمدشاملو)

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/03 16:29 توسط رویا |


 

وان پرده ی حریر بلندی

خوابیده مخمل شب ، تاریک مثل شب 

 آیینه ی سیاهش چون آینه عمیق 

 سقف رفیع گنبد به شکوهش

لبریز از خموشی ،‌ وز خویش لب به لب

امشب به یاد مخمل زلف نجیب تو 

 شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم 

 من ناز می کنم

چون مشتری درخشان ،‌ چون زهره آشنا

امشب دگر به نام صدا می زنم تو را 

 نام ترا به هر که رسد می دهم نشان 

 آنجا نگاه کن

نام تو را به شادی آواز می کنم

امشب به سوی قدس اهورائی

 پرواز می کنم

(م.امید)

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26 18:4 توسط رویا |