X
تبلیغات
.:.فقط شعر.:.شعر عاشقانه.:.

.:.فقط شعر.:.شعر عاشقانه.:.
یک فنجان عشق


آه ای مرد که لبهای مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

هیچ در عمق دو چشم خامشم

راز این دیوانگی را خوانده ای؟

هیچ میدانی که من در قلب خویش

نقشی از عشق تو پنهان داشتم؟

هیچ میدانی کز این عشق نهان

آتشی سوزنده بر جان داشتم؟

گفته اند آن زن زنی دیوانه است

کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری اما بوسه از لبهای تو

بر لبان مرده ام جان میدهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام

این منم کاینسان تو را جویم به کام

خلوتی میخواهم و آغوش تو

خلوتی میخواهم ولبهای جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر

ساغری از باده هستی دهم

بستری میخواهم از گلهای سرخ

تا در آن یک شب تو را مستی دهم

آه ای مردی که لبهای مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجامست و تو

صفحه کوتاهی از آن خوانده ای

(فروغ فرخزاد)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/10/05 0:2 توسط رویا |


ما چون دو دريچه روبروي هم

آگاه زهر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آينده

عمر آينه بهشت، اما…آه

بيش از شب و روز تير و دي کوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته ست      

زيرا يكي از دريچه ها بسته ست            

نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد               

نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد

(مهدی اخوان ثالث)                 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/08/17 13:4 توسط رویا |


لالا لالا  گل زیره

بابا دستاش به زنجیره

میگه هرگز نگو دیره

که هر روز، روز تقدیره

 

 

لالا لالا گل گندم

چی اومد بر سر مردم

میون آتش افتادیم

شدیم از روی دنیا گم

 

 

لالا لالا بد آوردیم

به نام زندگی مردیم

خیانت شکل یاری شد

زیاران پشت پا خوردیم

 

 

لالا لالا گل لاله

حریم عشق پاماله

سیاهی رنگ هر سفره

سر هفت سین هر ساله

 

 

به نام عشق وآزادی

غم این خلق می خوردند

ولی با دست خود ما را

به قربانگاه می بردند

 

 

کجایند آن همه دلسوز

در این هنگامه ی ماتم

که رفتند و رها کردند

من و ما را به حال هم

 

 

لالا لالا گل مریم

شکسته حرمت آدم

شدیم آواره ی عالم

چرا تشنه به خون هم

 

 

رهایی ریشه ی ما بود

همه اندیشه ی ما بود

ولی در آن روی سکه

تبر بر ریشه ی ما بود

 

 

گل و گلدون و گلخونه

شده امروز یه ویرونه

سر فواره ها خونه

ببین مردن چه آسونه

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/05/04 16:26 توسط رویا |


ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم

ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سويم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نيم، او مرده و من سايه اويم

من او نيم، آخر دل من سرد و سياه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا، با همه کس، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت

من او نيم، اين ديده من گنگ و خموش است

در ديده او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تيرگی شامگهان بود

من او نيم آری، لب من اين لب بی رنگ

ديري ست که با خنده يی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده ميخفت

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو ميخواهيش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون ديد و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ويم، گور ويم، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سينه من، اين دل بی مهر
 
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم
(سیمین بهبهانی)

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/02/05 15:12 توسط رویا |


 

تو نیستی که ببینی 

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو 

 مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها،

لب حوض

درون آیینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است

طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست، از تو می گویم

تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو

به روی هرچه در این خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته ی من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی !

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در شنبه 1388/12/08 0:16 توسط رویا |


لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه هستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در هوای دیگری هستم

های مپریشی هوای زلفکم را باد

های مخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

آبرویم را نریزی دل

لحظه ی دیدار نزدیک است

(م.امید)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/11/14 14:59 توسط رویا |


تو را صدا کردم

تو عطری بودی و نور

تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال 

 درون دیده من ابر بود و باران بود

صدای سوت ترن 

 صوت سوگواران بود 

 ز پشت پرده باران 

 تو را نمی دیدم 

 تو را که می رفتی

مرا نمی دیدی

 مرا که می ماندم 

 میان ماندن و رفتن

حصار فاصله فرسنگهای سنگی بود

غروب غمزدگی 

 سایه های دلتنگی

تو را صدا کردم 

 تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند 

 و برگ برگ درختان تو را صدا کردند 

 صدای برگ درختان صدای گلها را

سرشک دیده من ناله تمنا را 

 نه دیدی و نه شنیدی

ترن تو را می برد 

 ترن تو را به تب و تاب تا کجا می برد؟

و من حصار فاصله فرسنگهای آهن را

غروب غمزده در لحظه های رفتن را 

 نظاره می کردم 

(حمید مصدق)  

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/10/27 16:50 توسط رویا |


درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم

جهان، گو، بی صفا شو ، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز

درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم

درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی ، از آن شادم

که با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارم

پسندم مرغ ِ حق را ، لیک با حقگویی و عزلت

من اندر انزوای خود ، نوای دیگری دارم

شنیدم ماجرای هر کسی ، نازم به عشق خود

که شیرین تر ز هر کس ، ماجرای دیگری دارم

اگر روزم پریشان شد ، فدای تاری از زلفش

که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم

من این زندان به جرم ِ مرد بودن می کشم، ای عشق

خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است-

- و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن

جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم

صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم

ولی پاییز را در دل ، عزای دیگری دارم

غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین : پاییز

گه با این فصل ، من سر ّ و صفای دیگری دارم

من این پاییز در زندان ، به یاد باغ و بستانها

سرود ِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارم

هزاران را بهاران در فغان آرد ، مرا پاییز

که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم

چو گرید های های ابر ِ خزان ، شب ، بر سر ِ زندان

به کنج ِ دخمه من هم های های دیگری دارم

عجایب شهر ِ پر شوری ست ، این قصر ِ قجر، من نیز

درین شهر ِ عجایب، روستای دیگری دارم

دلم سوزد، سری چون در گریبان ِ غمی بینم

برای هر دلی ، جوش و جلای دیگری دارم

چو بینم موج ِ خون و خشم ِ دلها ، می بَرَم از یاد

که در خون غرقه ، خود خشم آشنای دیگری دارم

چرا ؟ یا چون نباید گفت ؟ گویم ، هر چه باداباد!

که من در کارها چون و چرای دیگری دارم

به جان بیزار ازین عقل ِ زبونم ، ای جنون، گُل کن

که سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارم

بهایی نیست پیش ِ من نه آن مُس را نه این بَه را

که من با نقد ِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم

دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند

حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم

خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد

ولیکن من برای خود ، خدای دیگری دارم

ریا و رشوه نفریبد ، اهورای مرا ، آری

خدای زیرک بی اعتنای ِ دیگری دارم

بسی دیدم " ظلمنا " خوی ِ مسکین " ربنا" گویان

من ما با اهورایم ، دعای دیگری دارم

ز "قانون" عرب درمان مجو ، دریاب اشاراتم

نجات ِ قوم خود را من " شفای " دیگری دارم

بَرَد تا ساحل ِ مقصودت ، از این سهمگین غرقاب

که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم

ز خاک ِ تیره برخیزی ، همه کارت شود چون زر

من از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارم

تملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست ، بینا شو

بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم

همه عالم به زیر خیمه ای ، بر سفره ای ، با هم

جز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارم

محبت برترین آئین ، رضا عقد است در پیوند

من این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارم

بهین آزادگر مزدشت میوه ی مزدک و زردشت

که عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارم

شعورِ زنده این گوید ، شعار زندگی این است

امید ! اما برای شعر ، رای دیگری دارم

سنایی در جنان نو شد ، به یادم ز آن طهوری می

که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم

سلامم می کند ناصر ، که بیند در سخن امروز

چنین نصرٌ من اللهی لوای دیگری دارم

مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا

فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم

نصیبم لاجرم باشد ، همان آزار و حرمانها

همان نسج است کز آن من قبای دیگیر دارم

سیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعود

هر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارم

سیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیست

اگرچه این بار تهمت ز افترای دیگری دارم

چه باید کرد ؟ سهم این است ، و من هم با سخن باری

زمان را هر زمان ذ َمّ و هجای دیگری دارم

جواب ِ های باشد هوی - می گوید مثل - و این پند

من از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم

(م.امید)

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01 11:43 توسط رویا |


در چهارراه رنگ بازیها

زیباترین رنگها سبز است

باغ بهاران صبح بیداران

آرامش و شرم سکوت شسته ی صحرا

اندیشه ی معصوم گلها در بهاران

در شب باران

زیباترین رنگها سبز است

وقتی که من سوی تو می آیم

از ارتفاع لحظه ای شوق

با ژرفای تلخ و تار صبر

در پیچ و خمهای خیابان غرق

ازدحام آهن و پولاد

زیباترین رنگها سبز است

در چهارراه رنگ بازیها

وقتی که من سوی تو می آیم

زیباترین رنگها سبز است

پیغمبر دیدار

با وحی و الهام سعادت بار

بخت بلند و طالع بیدار

(شفیعی کدکنی)

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03 17:38 توسط رویا |


بیا ای کولی آواره،ای خنیاگر غمگین!
بیا آواز تلخت را برای کوهها تکرار کن, تکرار
بیا با رودهای پیر نجوا کن
بیا و سر به زانو گیر
بیا و گریه کن با یاد گل هایی که دست باد پرپر کرد
بیا و دشت را یا چشمه ی چشمت نوازش کن
و بر گور هزاران لاله ی وحشی نیایش کن
بیا ای عاشق گل های سرخ و دشت های سبز

 

غروب و خلوت پرهیبت صحرا و کوهستان
غروب و سایه های وهم،گورستان!
غروب و پچ پچ آرام گندمزار
غریو باد وحشی در درختستان

 

تو ای خو کرده با صد تاول چرکین
سرود زخم های کهنه را تکرار کن، تکرار
بخوان شاید برانگیزی
هزاران روح خواب آلوده را در شهر سنگستان
بخوان ای کولی بی همسفر،
                               ای عابر تنها            
بخوان ای با همه بیگانه،
                              آواز غریبت را              

 

صدای رعد میآید
صدای ریزش باران
صدای گام های نور
صدای ریزش یخ های قطبی در بهاری دور

 

صدای کیست اما اینکه می خواند:
برادرهای من با بادها رفتند
برادرهای من از یادها رفتند
برادرهای من،
آن نازنین شمشادها رفتند!

(اصغر واقدی)

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03 21:58 توسط رویا |


تو به خود نگاه می کنی

آينه سياه می کنی

پرده بر ترانه می کشی

پنجره تباه می کنی

من ، ستاره آه می کشم

دست روی ماه می کشم

نوازشِ نسيم می کنم

روی شب نگاه می کشم

تو، با گلوله و من، با گل

تو، با شليک و من، با آواز

تو، زردِ نفرت، کبودِ کين

من، سرخِ عشق و سبزِ پرواز

کسبِ تو، قتلِ گل و شبنم

اعدامِ باد و نور و دريا

کارِ من کشتِ چراغ و دف

تيمارِ رنگ و رقص و رويا!

ميعادگاهِ ما:

انسان و آبادی

تاريخِ آينده

ميدانِ آزادی!

(ایرج جنتی عطایی)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04 16:57 توسط رویا |


نعش این شهید عزیز

روی دست ما مانده ست 

 روی دست ما ، دل ما

چون نگاه ، ناباوری به جا مانده ست

این پیمبر ، این سالار 

 این سپاه را سردار 

 با پیامهایش پاک

با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست 

 ما باین جهاد جاودان مقدس آمدیم

او فریاد

می زد

هیچ شک نباید داشت

روز خوبتر فرداست 

 و 

 با ماست

اما

کنون 

 دیری ست

نعش این شهید عزیز

 روی دست ما چو حسرت دل ما 

 برجاست 

 و 

 روزی این چنین بتر با ماست

امروز 

 ما شکسته ما خسته

ای شما به جای ما پیروز

این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد

هر چه می خندید

هر چه می زنید ، می بندید 

 هر چه می برید ، می بارید 

 خوش به کامتان اما 

 نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید

(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27 3:7 توسط رویا |


در خیابان مردی می گرید

پنجره های دو چشمش بسته ست 

 دست ها را باید 

 به گرو بگذارد

تا که یک پنجره را بگشاید

در خیابان مردی می گرید 

 همه روزان سپدیش جمعه ست 

 او که از بیکاری

تیر سلیمانی را می شمرد 

 در قدم های ملولش قفسی می رقصد

با خودش می گوید

کاش می شد همه ی عقربک ساعت ها 

 می ایستاد 

 کاش تردید سلام تو نبود 

 دست هایم همه بیمار پریدن هایی

 از بغل دیوارست

کاش دستم دو کبوتر می بود 

 در خیابان مردی می گرید

(خسرو گلسرخی)

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/25 16:30 توسط رویا |


من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

میون جنگلا تاق ام می کنه

تو بزرگی مث شب

اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مث شب

خود مهتابی تو اصلا ، خود مهتابی تو

تازه ، وقتی که بره مهتاب و هنوز

شب تنها باید راه دوری رو بره تا دم دروازه روز ـ

مث شب گود و بزرگی مث شب

تازه ، روزم که بیاد تو تمیزی مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابری ، مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی

اون ململ مه که رو عطر علفا

مث بلا تکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات

مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله ی مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی . . .

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

میون جنگلا تاقم می کنه 

 
(احمد شاملو)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17 0:44 توسط رویا |


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09 22:50 توسط رویا |


 ما دو تن مغرور 

 هر دو از هم دور 

 وای در من تاب دوری نیست 

 ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست 

 بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم

(حمید مصدق)

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/21 0:48 توسط رویا |


 زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با بنفشه ها نشسته ام

سالهای سال

صیحهای زود

در کنار چشمه سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر 

 گیسوان خیس شان به دست باد

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم

می ترواد از سکوت دلپذیرشان

بهترین ترانه

بهترین سرود

مخمل نگاه این بنفشه ها

می برد مرا سبک تر از نسیم

از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود

با همان سکوت شرمگین

با همان ترانه ها و عطرها

بهترین هر چه بود و هست

بهترین هر چه هست و بود

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضای خانه کوچه راه

در هوا زمین درخت سبزه آب

در خطوط درهم کتاب

در دیار نیلگون خواب

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام 

 در بنفشه زار چشم تو

برگهای زرد و نیلی و بنفش

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

روی مخمل لطیف گونه هات

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگهای تازه تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است

من ترا به خلوت خدایی خیال خود

بهترین بهترین من خطاب میکنم

بهترین بهترین من 
  
(  فریدون مشیری )

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18 16:33 توسط رویا |